مادر بزرگ
این چند وقت اصلا اتفاقات خوبی نیفتاده
ا8 مرداد که مادربزرگم فوت شد. دیگه هیچ بزرگی توی فامیل نداریم. آخرهفته ها به عشق دیدن مادربزرگ به خونه عمو می رفتیم و چقدر بهمون خوش میگذشت. هرچه خاطرات رو مرور می کنم هیچ وقت اخم مادربزرگم رو ندیدم. از اون مهربونای روزگار بود که با سختی های زیادی که کشیده بود ولی یه دنیا مهر و محبت داشت. آخرین بار 21 رمضان دیدمش...و دیگه جزء خاطره ها شد.
خداوند رحمتش کنه... دعای خیرش بدرقه ما باشه
آمین
توی مراسم مادر بزرگ نیکا با بچه ها سرگرم بود و بجز یکی دوبار بهانه گرفت، اصلا اذیت نکرد. خدا رو شکر بچه آرومیه و وقتی سرگرم باشه دیگه با من کاری نداره. تو حیاط خونه عمو یه تاب بود و نیکا مدام بهانه تاب رو میگرفت. منم مجبور بودم بذارم رو تاب و بعدش صدای نیکا بود که توی حیاط میپیچید:
تاب.. تاب... اَ...با...بی (منظور همون تاب تاب عباسی خودمونه)

بچه ها مدام بهش کیک و شکلات و لواشک و ... میدادن. نیکا خانم هم از هیچ چیزی دریغ نمیکرد




مادر بزرگ 
